فرق دانستن و توانستن در زبان

 

فکر میکنم با نوشتن همین عنوان اصل مطلب به خواننده منتقل شده ولی اجازه بدین یه کم دیگه مسأله رو با هم باز کنیم.
واژه ها رو یاد میگیریم! یعنی اینکه میفهمیم چه معنی و یا حتی کاربردی دارن اما چرا بعد از مثلاً خوندن یه کتاب vocab مثل 504 بازم نمیتونیم از واژه هاش استفاده کنیم؟
خیلیها عقیده دارن که کلمه جدید رو باید در جمله یاد گرفت که بنده هم خیلی موافقم ولی حتی بعد از این هم، کلمه مورد نظر بعد از مدتی همچنان فهمیده میشه ولی استفاده نمیشه. علتش به نظر من اینه که ما، یعنی ذهن ما دونستن رو با تونستن مساوی میگیره. تونستن به نظر من تکرار بی انتهای دونسته هاست وگرنه حتی دونسته ها هم از یاد میرن. یه زبان آموز intermediate موقعی که میخواد بگه ...my name is نه فکر میکنه نه ترجمه، در حالی که قبلاً در اوایل یادگیری هم بهش فکر کرده هم ترجمه اش کرده. همین جا یه پرانتز باز کنم و از همکارایی که از شاگرداشون میخوان به انگلیسی فکر کنن یه گله ای بکنم. دوست عزیز، این بنده خدا اگه میتونست به انگلیسی فکر کنه که native بود و اصلاً گذرش به کلاس زبان نمی افتاد. بنابراین بخش عمده ای از دونستن همون ترجمه ست! اما در اثر تکرار زیاد یه واژه یا عبارت، کیفیتِ اجرا یا تولیدش به کیفیتِ ...my name is میرسه.
پس ما بعد از اینکه آموختیم که چیست و چگونه است باید به تکرار بپردازیم. 
- چند بار؟
آزمایش کنین. پشت سر هم بگین ".She has become emancipated" معنیشم خواستین الان چک کنین نخواستین بعداً.
- چند بار؟ 
اونقدر بگین تا حواستون پرتِ یه چیز دیگه بشه در حالی که هنوز دارین تکرار میکنین. کاری که معمولاً موقع ذکر گفتن با تسبیح میکنیم. یعنی مثلاً بعد از چهلمین یا هفتادمین باری که داریم یک عبارتی رو تکرار میکنیم حواسمون پرت یه موضوع، یه کار یا یه شیءای میشه. تازه از اونجاس که تکرار اثربخشی پیدا میکنه در حالی که تا قبلش هیچ اتفاقی نیفتاده؛ درست مثل موقعی که وزنه میزنیم. مثلاً ده تا جلو بازو فقط شما رو خسته میکنه ولی از یازدهمی به بعده که عضله شکل میگیره یا رشد میکنه.
پس یادتون باشه تکراری مؤثره که حواستون بهش نباشه چون اون عبارت رو به ضمیر ناخودآگاه شما میبره ولی تکرار با اشراف، شما رو با ضمیر خودآگاه در ارتباط قرار میده و زبان طبیعی در قسمت ناخودآگاه باید ثبت بشه تا زبان مادری رو دور بزنه وگرنه عمل ترجمه ست که engine ما شده.
میشه به زبان خارجی فکر کرد و ترجمه نکرد اما این مستلزم تکراره، تکرار هم خسته کننده ست مگر اینکه در کمال حواس پرتی انجام بشه.
خیلیها از من راجع به کسایی میپرسن که توی کلاسهای عمومی زبان یاد گرفتن و زبانشون هم خوبه. بنده منکر این نیستم منتهی دو تا مسأله اینجاست:
1- تعداد این آدما خیلی کمه.
2- هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای     من در میان جمع و دلم جای دیگریست
این افراد داخل گروه هستند اما رفتار کاملاً تکرویی دارن و روحیه خصوصی کاری دارن منتهی در جمع؛ مضاف بر این، عمده این آدما موفقیت خودشونو مرهون تلاش شخصی شون میدونن و دلیلشون هم اینه: «پس چرا بین اون همه افراد گروه فقط من یاد گرفتم؟ پس من حتماً باید متفاوت عمل کرده باشم وگرنه من هم مثل اونا میشدم.» این افراد رو بیشتر بین فارغ التحصیلان رشته زبان از دانشگاهها میبینیم که معتقدن دانشگاه برای ما کاری نکرد، ما خودمون تلاش کردیم. عمدتاً هم یه آدم خبره مراد مانندی، یه پیر مغانی چیزی دارن که بهشون خط میده و اونا با تلاش و استمراری که نشون میدن خوب میشن که میشه همون خصوصی!
حالا اینکه چرا تو کشورهای پیشرفته کلاس عمومی بیشتر رایجه تا خصوصی هم جواب داره. سیستم منسجم نظام یافته سرمایه داری!
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!