اِه... چه باحال! حالا خودم!
 

یکی بود، یکی دیگه ام بود.
به روح پدرم قسم آدمی که میخوام توصیف کنم رو تا به حال بیش از پونصد بار دیده ام، باهاش سروکله زده ام، روحم رو جلوی چشمای خودم به ذغال سنگ تبدیل کرده، به اعصابم سس گوشت مالیده انداخته جلوی سگهای ولگرد، بابت خیلی از جلساتمون هیچ شهریه ای ازش نگرفته ام (مخصوصاً! که خدای نکرده فکر نکنه نون دونی میبینمش!) قبل و بعد از کلاسش هفتصد و نود تا سیگار کشیده ام، حتی باعث شده فکر کنم که من این کاره نیستم و برم توی یه شرکت بازرگانی کار میرزابنویسیِ انگلیسی بکنم و معامله های میلیاردی جوش بدم و آخر ماه هم حقوقم رو بالا بکشن (که برام اتفاق هم افتاده) و... یا برم توی یه مؤسسه آموزش زبان دولا بشم بگم «بفرمایید لطفاً سوار شین! بنده مازوخیسم شغلی دارم و دکترم گفته بردگی برام خوبه!»
کنسل فرموده اند یمین و یسار! سؤالاتی پرسیده که باعث شده تفکر بشری از فیثاغورت گرفته تا هایدگر جلوی چشام به کل تبدیل به خاکستر شده و کلمه تکامل رو مستقیم از توی واژگانم شوت کرده به مریخ، بهش گفته ام «درستش اینه که بگیم !Let me go حالا جمله جدید بگین و گفته !!!Let me TO play و من پیش خودم فکر کرده ام که یعنی زبان میتونه انقدر فرّار باشه؟! به خالق کائنات قسم که تینر دیرتر میپره!
آدمی که دارم توصیف میکنم مشخصات دیگه ای هم داره. دو ماه دیگه امتحان داره و این امتحان زبان در واقع قراره مسیر زندگیش رو به کل عوض کنه. ولی شاغل تشریف دارن یا دانشجو و ضمناً یه پاش تو دارالترجمه و دادگستریه و داره انواع و اقسام مدارک جور میکنه که بره و نمیدونم چرا اصرار داره که به جای مثلاً پنج سال، پنج سال و دو ماه سابقه کار داشته باشه، حتی یه بار از بارهایی که طبق معمول تکالیفش رو انجام نداده به این خاطر بوده که تو منوچهری داشته چمدون میخریده! وضع زبانش خیلی خرابه و من همون اول صادقانه قضیه رو براش گفته ام که چون زمان نداریم مجبوریم زبان رو کپی کنیم و به نظر میاد که پذیرفته؛ بنابراین کارِ writing رو شروع میکنیم، البته شفاهی.
گفته ام و انجام داده ایم و دیده ایم به عینه که وقتی شما مینویسین (یعنی ایشون) نوشته شما پر از اشتباه و ترجمه لغت به لغت فارسی به انگلیسیه و خلاصه نمره ای نمی آد ولی اگه بیاییم نوشته های قابل اعتماد رو کپی کنیم و به حافظه بسپاریم نتیجه به مراتب بهتری میگیریم (تأکید میکنم!... و به حافظه بسپاریم). قبول؟ قبول! (آدما چه قدر راحت به خودشون دروغ میگن!)
خب، شروع میکنیم. یه جمله انتخاب میکنیم که تو این نوشته، من ورژنِ فارسیش رو برای شما مینویسم. جمله اینه:
طی صد و پنجاه سال اخیر، دوچرخه دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده است.
جمله ای که دوست عزیز ما توی رویاهاش هم نمیتونه با اتکاء به زبان خودش به اون برسه، یعنی راستش رو بخواین حتی اگه تو خواب هم همچین جمله ای رو بنویسه باید بلافاصله بیدار شه و رسماً بابتش از انجمن واقع گراها عذرخواهی کنه!
خب، حالا یه کمی عوضش میکنیم (چون قصدمون دزدی ادبی یا تقلب نیست!) بنابراین میگیم:
طی بیست سال اخیر، علم پزشکی دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده است.
اِه... چه باحال! حالا خودم!
بعد من میگم اِه... بهتر نیس که جمله هایی که من دارم رو تکرار کنیم تا جا بیفته؟ مثلاً بگیم:
طی ده سال اخیر، رسانه ها دستخوش تغییرات بسیار زیادی «شده اند».
نه من «خودم» میگم!
باشه، عیبی نداره، بفرمایید.

طی پنج سال اخیر (ویرگول رو فراموش میکنه) روزنامه های رنگی هستند که دستخوش تغییرات بسیار زیاد شده است!
عرض میکنم:
طی پنج سال اخیر، روزناهایی که رنگی هستند دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده اند.
آهان، بله اینجوری درست تره!
این جمله مثل پُتک میخوره تو ملاجم! شیطونی که روی شونه چپمه بهم میگه «تو چی کار داری معامله ای که تو جوش میدی چندین میلیارد حجم داشته؟ تو پولتو بگیر!» بعد فرشته سمت راستی میگه «نه! این نوع تقسیم ثروت درست نیس!» افکار سوسیالیستی بهم هجوم می آرن و اعصابم میریزه به هم! آخه من معتقد به فروپاشی کمونیسم نیستم؛ من فکر میکنم کمونیستها شکست خوردند، نه کمونیسم! بگذریم...
حالا من پیشدستی میکنم و میگم:
طی سی سال اخیر، آموزش دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده است.
حالا من بگم؟! من... من! (یاد کلاه قرمزی می افتم) یه کمی تو دلم میخندم میگم بفرمایید.
طی سی و پنج سال آخر...
وقت کلاس تموم میشه، زبان آموز بعدی اومده، سی دی کلاس رو رایت میکنم، دارم با سؤالای عجیب و غریبش بمباران میشم، نفر بعدی مدام به ساعتش نگاه میکنه و بالاخره تشریف میبرن در حالی که ناگهان به یادشون می آد که «راستی هفته بعد میخواییم با بچه ها بریم شمال گودبای پارتی منه اگه میشه جلسه بعد کنسل باشه! خیلی گرفتارم، الانم دارم میرم منوچهری، کیف پاسپورت یادم رفت بخرم!»
نفر بعدی از اونم جالب تره، میگه:
«این یارو هم عجب داستانیه ها!»
منم میگم «خب دیگه کاریش نمیشه کرد. باید تلاشمونو بکنیم. خب جمله هفته قبل رو که یادتون می آد؟»
«کدوم جمله؟»
«طی صد و پنجاه سالِ...»
«به خدا این هفته خیلی گرفتار بودم. منوچهرمون از کانادا اومده همه اش بردمش اینور اونور، اصلاً نرسیدم کار کنم!»
تقریباً دو ماه بعد، مکالمه تلفنی بین خانم / آقای صد و پنجاه سال اخیر و اون شخصی که من رو به ایشون معرفی کرده:
- سلام خوبی؟ چاکریم! این یارو کی بود به ما معرفی کردی؟! writing شدم چهارده! (اگه IBT امتحان داده باشند - از سی نمره) writing شدم چهار! (اگه IELTS امتحان داده باشند - از نُه نمره) speaking شدم...
ساعت تقریباً چهار و ربعه. سر کلاس دارم درس میدم. تلفنم زنگ میخوره. طبیعیه که نمیتونم جواب بدم ولی صدای طرف خیلی ضعیف به گوش میرسه که بعد از پیغام منشی تلفنی میگه: «سلام، بنده قمیسری هستم از طرف خانم مکاتبی فر...»
جالبه که با این وضع آدمو به دوستاشون توصیه هم میکنن! البته کسی چه میدونه شاید اینا دشمناشونن! شایدم کلاهشونو قاضی میکنن! به هر صورت من که دارم نهایت تلاشمو میکنم. کلاغه هم به خدا خبر ندارم رسید؟ نرسید؟