فلسفه Homework چیست؟


 

اجازه بدهید یک راست برویم سر اصل مطلب! اگر تکالیف محوله را انجام ندهید چه اتفاقی می افتد؟ بدترین اتفاق ممکن! شما با انجام ندادن تکالیفتان پیامی ضمنی برای مدرس میفرستید و آن عبارت از این است: «لطفاً با من کاری نداشته باش! بنده مستمع آزاد تشریف دارم. اصلاً پول داده ام که کسی به پر و پایم نپیچد وگرنه خودم خوب میدانم چه کاری باید انجام بدهم. من میدانم که نباید از دیکشنری دوزبانه استفاده کنم ولی میکنم. من میدانم که باید تلاش کنم ولی نمیکنم. شما هم که داری پولتو میگیری! دیگه چی از جونم میخوای؟»

خوب، حالا از دید مدرس قضیه را بررسی کنیم: بله، کاملاً درست است که مدرس دارد پولش را میگیرد. (در واقع ایران برای معلم زبانها حکم چاه نفت را دارد.) ولی ارضاء روحی او چه میشود؟ آیا فکر نمیکنید که یک روزی کاسه صبر او لبریز شود و عطای زبان آموز غیرفعال را به لقایش ببخشد؟ آیا فکر نمیکنید که با درس نخواندن به حسن شهرت او لطمه میزنید و بالاخره شما را از لیست خط خواهد زد؟ به یاد داشته باشید که جمعیت تهران حداقل ده میلیون است و همیشه تقاضا وجود دارد؛ یک مدرس در آن واحد نمیتواند بیش از بیست و پنج کلاس در هفته داشته باشد و همیشه نفر بیست و ششمی هست که جای شما را بگیرد و در آن صورت (یعنی اخراج محترمانه از کلاس) مجبور خواهید شد به مدرس تازه کار و بی تجربه روی بیاورید.

چرا Homework انجام نمیدهیم؟

اگر به خاطر داشته باشید در مطلب «تدریس خصوصی آیلتس تضمینی» به مسأله ای اشاره کردم که خلاصه آن این است که علت علاقه ظاهری شما به یادگیری زبان چیزی جز چشم و هم چشمی و رقابت با یک حریف فرضی نیست ولی در حقیقت این معلول به نظر می آید. به نظر حقیر علت جای دیگریست:

Fear of success  (ترس از موفقیت)

حقیقت این است که «مهاجرینِ فعلاً مانده در اینجا» ته دلشان قصد رفتن ندارند. وقتی از قصد صحبت میکنم منظورم «مقصد» است. برای این افراد «راه» مهمتر از مقصد است. (لااقل در این یک مورد خاص - مهاجرت) دوراهی ها در واقع سه راهی هستند: راه اول، چپ! راه دورم، راست! و راه سوم هل دادن دوراهی به جلو! هل دادن دوراهی به جلو به اشکال گوناگون در زندگی این اشخاص جلوه گر میشود. مثلاً مراجعه به یک وکیل، دادن مدارک برای ترجمه، جور کردن مدارک قلابی، یادگیری زبان، انتخاب نکردن شغلهای خوب پیشنهاد شده به دلیل مهاجر بودن و...

همانطور که مشاهده میکنید «یادگیری» زبان فقط یکی از این هزاران هندوانه سنگی ست که قرار است از شدت بزرگی و سنگینی هیچوقت پرتاب نشود. به یاد داشته باشیم که «دارم زبان یاد میگیرم» با «زبان یاد گرفتم» خیلی خیلی خیلی توفیر دارد.

پس چرا صادق نباشیم؟!

لااقل با خود!

بیایید یک فرض بکنیم؛ فرض کنید دکمه ای هست که با فشار دادن آن به آمریکا خواهید رفت. آیا دکمه را فشار میدهید؟ اگر پاسختان مثبت است «صادقانه» بگویید آیا در فشار دادن دکمه تعلل کردید یا بلافاصله بعد از خواندن این سؤال گفتید «آری»؟

هیچکس جز شما از سرّ دلتان آگاه نیست. با خودتان صادق باشید. اگر دکمه را فشار داده اید قاعدتاً باید بلافاصله بعد از خواندن این مطلب مطالعه زبان را شروع کنید.

.

.

.

آیا این کار را کردید؟ یا اینکه هنوز هم میخواهید ادامه این مطلب را بخوانید؟!

یک روز یک آقایی بود به نام حسین کرد شبستری! این آقای شبستری شبها میخوابید و روزها بیدار بود. یک حیاط در خانه اش داشت که در آن چند تا درختچه دیده میشدند. هر از گاهی هم پرندگان به این حیاط می آمدند؛ آب و دانه ای میخوردند و میرفتند. (هنوز هم دارید این قصه احمقانه را میخوانید یا اینکه رفته اید؟) حسین کرد شبستری یک جوجه هم داشت. (اگر رفته اید - که بعید میدانم - آیا در حال مطالعه زبان هستید یا دارید فارسی وان تماشا میکنید؟) پدر حسین کرد شبستری آهنگر بود. خیلی هم خوش تیپ و بدقیافه بود. قد بلندِ کوتاهی داشت و شبها میخوابید. یک روز دوست حسین کرد شبستری به دیدار عمویش رفت. البته عموی خودش، نه عموی حسین کرد شبستری! این عمو اصلاً جوجه ها را دوست نداشت. (دیگه از اینجا به بعد هر کی بخونه مغزش عیب داره!) یک روز حسین کرد شبستری به ایوان خانه عمو رفت. البته عموی دوستش، نه عموی خودش! جوجه ها نیز جیک جیک میکردند. تا اینکه یک روز شب شد و ستاره ها دیده شدند. البته با چشم مسلح! چون هوا آلوده بود! (میری یا باز هم بنویسم؟!) حسین کرد شبستری در واقع لر بود... (آقا میدونین چیه؟! من که رفتم بخونم! شما هم هر کاری دوست دارید بکنید.) شب شما بخیر

.P.S حالا دیدید چطوری انقدر راحت میشود دوراهی را به جلو هُل داد؟

 

 صفحه اصلی                 فهرست یادداشتهای فارسی