خبر خوش و خبر غیرخوش

طبیعیه که همه دوس دارن خبر بد رو اول بشنون که بعدش، با شنیدن خبر خوش یه کمی تسکین پیدا کنن!
خب، خبر بد اینه که همین یه ساعت پیش محققهای علم رشد کودک به این نتیجه رسیدن که بچه آدم، دو الی سه سال طول میکشه تا زبون باز کنه! تازه، اون موقع خیلی هم فصیح و بلیغ نیس ولی به از (بعضِ!) هیچ چیه!
البته باید اینم اضافه کنم که این بچه شب و روز و طبق تحقیقات انجام شده حتی در رحم مادر هم در حال بمباران شدن توسط زبان مادریشه! بنابراین یه بچه آمریکایی که روزی به طور میانگین حداقل سه ساعت معلم خصوصی با حوصله native (یعنی مادرش) و کم کم یک ساعت با پدر و برادر و خواهراش کلاس زبان داره و ضمناً تلویزیون و رادیو هم به همراه منابع دیگه دارن بمبارانش میکنن باید خیلی خنگ باشه که تو سه سالگی شروع کنه به حرف زدن!
بیخود نیس که میگن هنر نزد ایرانیان است و بس! ماها خیلی زودتر راه می افتیم با اینکه هیچکدوم از اون امکانات رو هم نداشتیم! میدونم الان حتماً پیش خودتون میگین من کلاً هفته ای یه جلسه میرم کلاس، تازه دور و ورم حتی ترقه هم در نمیکنن وای به حال بمباران زبانی! معلمم هم که نه تنها بی حوصله است و native نیس بلکه... پس «من» کی قراره یاد بگیرم؟!
بسیار خوب، حالا اجازه بدین خبر خوش رو خدمتتون عرض کنم؛ بچه های خنگ آمریکایی به عنوان مثال اگه بخوان یاد بگیرن بگن نباید بهش میگفتی (You shouldn't have told him) راه اشتباهی رو پیش میگیرن - الان توضیح میدم.
فرض کنین John در تاریخ 12 سپتامبر 1970 به دنیا اومده!!! از طرفی میدونیم که John در سال 1973 حدوداً هزار تا جمله بلده (واسه همین میگیم زبون واز کرده!) خب، جمله ها رو چطوری یاد گرفته؟ اینطوری: یک بار در تاریخ 9 اکتبر 1970 جمله You shouldn't have told him رو شنیده، یکبار دیگه در نوامبر همون سال، پنج بار دیگه در ژانویه همون سال و تا سال 1973 تقریباً میشه گف جمعاً 200 بار این جمله رو شنیده و در سه سالگی قادر شده به تکرارش; یعنی زبون باز کرده - پر واضحه که ابن اتفاق برای همه جمله های اطراف John افتاده وگرنه زبون باز نمیکرد. بسیار خب، چقدر طول میکشه آدم جمله You shouldn't have told him رو بگه یا بشنوه؟ تقریبا 3 الی 4 ثانیه؛ اصلاً بگیم 5 ثانیه، خیرشو ببینی! انشاءالله چرخش براتون بچرخه! یا زبونتون بچرخه یا بچربه... هر چی! خب 200 ضربدر 5 میکنه به عبارتی هزار ثانیه! تقسیم به 60 میکنه به عبارتی 16/666 دقیقه که میگیم آقا اصلاً 20 دقیقه چک و چونه هم نمیزنیم! پس یعنی هر جمله، 20 دقیقه، ضربدر هزار تا جمله میشه 20 هزار دقیقه تقسیم به 60 میکنه به عبارتی 333 ساعت و اعشارش که فدای سرمون میگیم اصلاً 350 ساعت، خوبه؟ حالا 350 رو تقسیم کنیم به 24 ساعت میشه 14/58333 شبانه روز که میگیم جهنم و درک 15 شبانه روز! نمیتونین شبانه روز بمباران شین؟ عیبی نداره، آتیش زدم به مالم 30 شبانه روز خیرشو ببینی! کمه؟ 60 روز، درست شد؟ نشد؟ 90 روز خوبه؟ کمه؟ برو آبجی / داداش شما مشتری نیستی! برو بذار کاسبیمونو بکنیم!
(رو به خلق الله)؛ زبان بدم، زبان! انگلیسی فرمالیستی بدم! بدو حراجش کردیم به خدا! فعل کمکی بدم! جگرتو جلا میده... idiom.
مشتری: آخه آقا شما همه رو تبدیل میکنی به هلو برو تو گلو اصلاً به فکر ما زبان آموزا نیستی.
زبان فروش: چرا نیستیم عزیزم، مگه چی شده؟
مشتری: مثلاً این have اینجا چی کار میکنه؟ چرا have؟
زبان فروش: به جون شما ما هیچ کاره ایم! این تن بمیره ما بی تقصیریم! به خدا من رسیدم این have اینجا بود! ناسلامتی Referece-orientedکاریم ها!
مشتری: یعنی چی؟
زبان فروش: یعنی از خودمون در نیاوردیم «مرجع مداریم»!
مشتری: آخه اینجوری که شما حساب کردین من باید قاعدتاً زیر شش ماه یاد بگیرم؟
زبان فروش: بده؟
مشتری: نه بد نیس ولی خوب هم نیس.
زبان فروش: خوبش چه جوریه؟
مشتری: خوبش این طوریه که شما توضیح بدین بعد از should باید have بیاریم.
زبان فروش: بیاریم؟ مگه بچه بی سرپرسته که بیاریم؟ این یه جمله ست! اینجوری میگن ما هم همونجوری میگیم که اونا میگن.
مشتری: نه، شما باید توضیح بدین (من ساکت باشم که وقت تلف شه) بعدش تمرین بدین من غلط حل کنم (که وقت بیشتری تلف شه) بعد من بگم من اینکاره نیستم بعد شما بگی نه هستی! بعدش من همچین «از قصدی - سهواً» اشتباه کنم شما درستش کنی (که بازم وقت تلف شه) بعد من s جمع و سوم شخص و مالکیت هامو هی بندازم شما با جارو خاک انداز جمع کنی... بعد من برم خونه آبغوره بگیرم... حالم بد شه... افسرده شم بعد زنگ بزنم بگم کلاسو کنسل کنیم چون شوهر خاله ام عمرشو داده به شما...
زبان فروش: اگه عمری داش خودش میکرد به ما نمیداد!
مشتری: ... بعدش من از شما homework بخوام... بعد برم خونه نیم ساعت خیره شم به کتاب انگلیسی هام... بعد اعصابم خرد شه پاشم «میخوام برم دریا کنار» حمیرا رو بذارم یه کم برقصم... بعد هر چی از دهنم در می آد به اطرافیانم بگم...
- به اطرافیانتون چی کار دارین؟!
- خب اصلا از اولش هم تقصیر اونا بوده! چرا منو تو آمریکا به دنیا نیاوردن؟!
- مگه اون موقع که شما رو باردار بودن آمریکا تشریف داشتن؟
- نه ولی... من نمیدونم... من حالم بده.
- بابا منم حالم بده... یه جوری حرف میزنین انگار ما خیلی داریم حال میکنیم... من یه پرسوناژ خیالی ام توی یه وبلاگ! بعد شما حالت بده؟!
- برو بابا توام... من واقعاً دیگه خسته شدم... میخوام برم نهیلیست شم...
- نهیلیست شی؟
- آره یه کلاس عرفان پیدا کردم با گرایشهای نهیلیستی...
- آخه این دو تا چه ربطی به هم دارن؟
- لابد دارن دیگه... میریم کلاس ربطش هم میفهمیم... اصلاً من از کجا آمده ام؟... بهر چه بود؟ به کجا میروم؟ معنی زندگی چیه؟ مرگ یعنی چی؟ عشق؟ عاطفه؟...
- من چه میدونم؟! من تو توهمات و خیالات و خواب یه نفر دیگه ام که منو کرده زبان فروش... بیدار شه میمیرم... همین.
- ...
- ...
- ...
- .................. زبان بدم... زبان!

 
 صفحه اصلی                                      فهرست یادداشتهای فارسی