مقدمه



اگر نگاهی به دیکشنریهای بزرگ جمع آوری شده برای صاحبان و یا گویندگان یک زبان بیندازیم، میبینیم که معانی ذکر شده برای یک لغت، خود حاوی لغاتِ بلکه مشکلتر از لغتِ اصلی هستند؛ دیکشنریهایی همچون Webster یا Heritage از این دسته به شمار می آیند. ولیکن اگر قرار باشد این دیکشنری برای خارجی زبانان تهیه شود راه و رسم دیگری گزیده میشود. به عنوان مثال دیکشنری Longman  یک مجموعه دوهزار واژه ای را برای توضیح لغات برگزیده است؛ این دو هزار واژه بیشترین کاربرد را در زبان انگلیسی داشته و با نگاهی به این لیست میبینیم که تقریباً اکثر آنها را حتی یک زبان آموز تازه کار نیز میداند. این لغات در واقع هسته مرکزی زبان را تشکیل میدهند. بگذارید با یک مثال فارسی با هسته مرکزی زبان آشنا بشویم. کلمه «پا» به نسبت واژه «چیرگی» از چگالی بالاتری برخوردار است. اصطلاحاتِ «پا دادن»، «پا به پای کسی رفتن»، «پا از گلیم خود درازتر کردن» و یا «اگه پاش بیفته...» و کاربردهای بسیار زیاد دیگری - که ذکر آنها از حوصله این مطلب خارج است - نشان دهنده برتری کلمه «پا» به واژه «چیرگی» ست. حال اگر کسی بخواهد فارسی بیاموزد باید قبل از آموختن چیرگی، معانی مختلف واژه پا را بیاموزد وگرنه...

 

وگرنه چه؟!

اگر تقدم و تأخر در یادگیری یک زبان رعایت نشود، حاصل کار زبانی بدون بافت از کار درخواهد آمد.

 

بدانیم اما به کار نبریم!

چقدر دشوار است دانستن و پزِ آن را ندادن! اجازه بدهید یک فرمول یا دستورالعملی بسیار کاربردی خدمتتان ارائه بدهم:

گوش را مدخل ورودی زبان دانسته و آن را در معرض زبان انگلیسی قرار بدهید. از گوش به پایین ترین نقطه چانه کانالی ترسیم کنید. هر بار که اصطلاحی هیجان انگیز میشنوید اجازه بدهید به پایینترین نقطه چانه رفته و آنجا رسوب کند. (به جای اینکه دفترچه درست کنید و بعداً از آن چک کشیده و خرج کنید! معمولاً اگر دفترچه ما را بگیرند و برایمان از آن نوشته ها سؤال طرح کنند و بپرسند رد میشویم!) دفعه بعد که آن اصطلاح هیجان انگیز را شنیدید آن را طوری هدایت کنید که بر روی دفعه اول قرار بگیرد. از روی هم قرار گرفتن این اصطلاحها نردبامی ایجاد میشود که تا دهان ارتفاع میگیرد. فاصله چانه تا دهان را برای خود اندازه گیری کنید و به آن یک عدد فرضی بدهید مثلاً پانزده بار. اگر آن اصطلاح را پانزده بار در فضایی غیرعمدی شنیدید یعنی اینکه اصطلاح مذکور رایج است و میتوانید با خیال راحت آن را به کار ببرید. حالا این یعنی یک General English بی تکلف، طبیعی و دلنشین؛ عاری از هرگونه تصنع و پا از گلیم خود درازتر کردن!

من هنوز نمیتوانم کلمه به ظاهر ساده play را با تمامی امکاناتی که به من میدهد در زبان خودم به کار ببرم ولی میدانم فعل abandon را چگونه استفاده کنم.

هیچ چیز سخت تر از آن نیست که سالها زبانی را بیاموزی و ناگهان متوجه شوی که تقدم و تأخر در آن مورد توجه قرار نگرفته و حاصل، زبانی «بدون بافت» از کار درآمده. حالا باید برگردی و دوباره دیکشنری را زیر و رو کنی و ببینی مثلاً کلمه ساده cut چه دنیاییست برای خودش.

همه کسانی که زبان انگلیسی را به نحو قابل قبولی آموخته و احتمالاً مدرس هم هستند روزی عصبانی یا هیجان زده شده اند و شروع کرده اند به شخم زدن دیکشنری و به خصوص دیکشنریهای اصطلاحات و بعضی که پشتکار خوبی داشته اند، چه بسا موفق به یادگیری آنها نیز شده باشند. وقتی با این اشخاص برخورد میکنیم ناخودآگاه تحت تأثیر قرار میگیریم و فکر میکنیم که این بهترین کاریست که میتوان انجام داد. متأسفانه این کار زبان را از فضای کیفی به فضای کمّی برده و به شدت باعث تصنعی بودن آن میشود. یک روز متوجه میشویم که آنچه میگوییم در واقع پشتک و واروی زبانی ست و چه بسا برای به کار بردن اصطلاحی که اخیراً ما را هیجان زده کرده داریم مسیر مکالمه را به سمتی میبریم که بتوانیم در آنجا آن اصطلاح را به قول ترکها «خرج» کنیم! این تضاد را بیشتر موقعی میفهمیم که با یک native speaker صحبت میکنیم و متوجه میشویم که او چقدر راحت و بی تکلف منظور خود را بیان میکند (بدون اینکه عرق بریزد یا قبلاً ریخته باشد!) در حالیکه ما مترصد موقعیتی هستیم که طی آن بتوانیم عبارت هیجان انگیز خود را مانند نارنجکی به سمت خاکریز «دشمن» پرتاب کنیم! میبینید؟! چه بخواهیم چه نخواهیم داریم همه را دشمن و جهان را صحنه نبرد فرض میکنیم!

بارها شده که اصطلاحِ به خیال خود جالبی را در حضور یک native speaker به کار برده ام و چیزی جز نگاهی عاقل اندر سفیه گیرم نیامده!

 

 

صفحه اصلی             فهرست یادداشتهای فارسی